داستان کلی فیلم October Sky (1999) در یک شهر کوچک معدنی در آمریکا میگذرد؛ جایی که تقریباً سرنوشت همه از قبل مشخص است:کار در معدن زغالسنگ، مثل پدرانشان. هومر، نوجوانی است که آیندهای متفاوت میخواهد، اما نه الگوی موفقی دارد، نه حمایت جدی اطرافیان و پدرش مردی سختگیر و واقعگراست که باور دارد رؤیاپردازی وقت تلف کردن است.
نقطه عطف داستان زمانی است که هومر پرتاب یک ماهواره (Sputnik) را در آسمان میبیند. همان لحظه، یک سؤال در ذهنش شکل میگیرد: اگه اونا تونستن چیزی رو به آسمون بفرستن، چرا من نتونم؟
محیط اطراف هومر: محدود، ناامیدکننده و بدون چشمانداز رشد اما فیلم نشان میدهد: محیط سخت، لزوماً پایان راه نیست.
هومر بارها شکست میخورد، موشکها منفجر میشوند، تمسخر میشود و حتی متهم میشود اما هر بار تحلیل میکند، یاد میگیرد واصلاح میکند.
خانم معلم مدرسه تنها کسی است که به هومر ایمان دارد، استعدادش را میبیند قبل از اینکه خودش باور کند و مسیر تحصیل و رقابت علمی را به او نشان میدهد. (گاهی فقط یک نفر کافی است تا مسیر زندگی عوض شود)
رابطه هومر و پدرش پر از سکوت، پر از سوءتفاهم و پر از ترس پدر از شکست فرزند است اما فیلم خیلی انسانی نشان میدهد که مخالفت والدین همیشه از بیمحبتی نیست بلکه از ترس و تجربههای تلخ خودشان میآید.
موفقیت در این فیلم پولدار شدن و مشهور شدن نیست بلکه موفقیت یعنی جرئت انتخاب مسیر خودت، ایستادن پای رؤیایت و ساختن آیندهای متفاوت. این فیلم برای کسانی خیلی تأثیرگذار است که حس میکنند در محیط محدود گیر کردهاند، بین خواسته خودشان و انتظار دیگران ماندهاند، به دنبال معنا، انگیزه و امید هستند و یا در مسیر یادگیری یا تغییر شغلیاند.



